سيد محمد باقر برقعى
3475
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
به حقّ عشق و محبّت نمىشود دمى از غم دلم جدا ، بىتو * چه حاصل است از اين زندگى مرا ، بىتو بهار رفت و خزان آمد و ندانستم * كه رفت گل به كجا آمد از كجا ، بىتو به حقّ عشق و محبّت دلم نگردد شاد * دهد نعيم دوعالم گرم خدا ، بىتو از آن زمان كه جدا از تو ماندهام هردم * ز بندبند من آيد چو نى نوا ، بىتو مرا كه درد بود از تو و دوا از تو * چسان شود دل مجروح من دوا ، بىتو اگرچه نيست غمى در جهان تو را بىمن * ولى بسوخت به يكباره غم مرا ، بىتو عجب نباشد اگر سر نهم به دشت جنون * چرا كه سر نشناسم دگر ز پا ، بىتو اگرچه باغ جهان دلكش است و خرّم و خوش * براى من ندهد . ذرّهاى صفا ، بىتو دگر چه چاره گزيند ز دوريت « مهجور » ؟ * به غير اين كه نشنيد در انزوا ، بىتو پرتو امّيد بگذار كه تا خاك سر كوى تو باشم * در رهگذر قامت دلجوى تو باشم چون شمع اگر سوزىام اى پرتو اميد * بگذار كه روشنگر مشكوى تو باشم چون بلبل دلسوخته اندر چمن وصل * بگذار ثناخوان گل روى تو باشم آزاد شوم از غم ايّام كه در عشق * پابند كمند خم گيسوى تو باشم بگذار پى روشنى ديده چو « مهجور » * نظّارهگر روى چو مينوى تو باشم ساغر عشق يا كار من از عشق تو مشكل شود آخر * يا كام دل از وصل تو حاصل شود آخر از ساغر عشق ، هركه خورد باده چو مجنون * صحراى جنونش ، ره و منزل شود آخر از دل نرود عشق تو ، تا جان نسپارم * كان عشق مجاز است ، كه زايل شود آخر از عشق منّت شهره شود ، حسن در آفاق * حرف دهنت ، نقل محافل شود آخر دل بردىام ، از دست و مپندار كه ديگر * از بهر من اين قطرهء خون دل شود آخر كشت عاقبتم ، ناوك دلدوز نگاهت * چشم تو كه مىگفت ، كه قاتل شود آخر ؟ كرد ، ار سر زلف تو پريشان دل « مهجور » * از روى تواش ، حلّ مسائل شود آخر